برای باور پاییز ٬ برگ ها زرد می شوند ٬ ابرها تیره می شوند ٬ هوا گرفته می شود ٬ چترها باز می شوند و زمین خیس می شود.
برای باور پاییز برگ ها زرد می شوند ٬ درخت ها عریان می شوند ٬ درخت ها پر از کلاغ می شوند و کلاغ ها جار می زنند.
برای باور پاییز برگ ها زرد می شوند ٬ هوا سرد می شود ٬ عابرها لباس گرم به تن می کنند و بخاری ها روشن می شوند.
برای باور پاییز . . .
ولی تو باور نمی کنی دل ِ اردی بهشتی ِ من !!!

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 14:22 توسط دنيا
و اما شاید لحظه ای دیگر درست همان لحظه ای باشد که مدت هاست منتظرش بودی . . .
چقدر زندگی غیر منتظره است
برای من که همیشه اتفاق ها در لحظه ای رخ می دهد که فکرش را هم نمی کنم .
و خدای من مرا شگفت زده می کند
مثلا همین چند روز پیش داشتم برای امتحانم درس می خواندم که ناگهان دلم لرزید و دست هایش را بر روی شانه ام حس کردم. سلام کردم و از بودنش خوشحال شدم. خیلی خوشحال اما یکدفعه چیزی گفت که همه ی وجودم را لرزاند.
خیلی آهسته و آرام گفت : دلم برای تو تنگ شده است. مدتی است که سراغم را نمی گیری . دلم برای تو تنگ می شود . خواهش می کنم بیشتر به من فکرکن . من هر روز به تو فکر می کنم ما تو چند روز است که . . .
و این حرف ها از گوشهایم وارد نشد بلکه تمام وجودم را گرفت و از تک تک سلول هایم گذشت و با جان شنیدم .
و گریه کردم
گذاشت تا گریه هایم را کنم و بعد از مدتی گفت اشک هایت را پاک کن.
و من از او معذرت خواستم و قول دادم که هر روز با او حرف بزنم .
چقدر مهربان و دوست داشتنی است.
و چقدر آرام
خدای من دوستت دارم

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 13:50 توسط دنيا
به گزارش سرويس سياسي برنا ظهر امروز يک فروند هواپيماي مسافربري شرکت کاسپين به شماره پرواز 7908 در مسير هوايي تهران- ايروان 16 دقيقه پس از برخاستن از فرودگاه بين المللي امام خميني در حوالي شهر قزوين دچار سانحه شد و سقوط کرد.
به گفته مسئولان هواپيما به طور کامل منهدم شده و جنازه ها نيز متاسفانه به طور کامل سوخته و نابود شده اند تمامي مسافران و خدمه که شامل 153 مسافر و 15 خدمه بودند همگي کشته شدند.
اطلاعات تکميلي در خصوص احتمال برخورد هواپيما با منطقه مسکوني و تبعات آن متعاقبا منتشر خواهد شد.
به نظر فقط یه خبر می یاد ؟؟؟؟؟؟
وای خدای من عجب صحنه ای دیدم
وحشتناک بود
اخبار سعی عجیبی در سانسور این خبر داشت . هنوز تصمیم نگرفته بودن چیزی بگن.
ولی به نظر من واقعیت اینه که 168 نفر بی گناه مردن .
و این یعنی عمق فاجعه 168 نفر یعنی 168 تا زندگی8 160 تا آدم . . .
وای خدای من آخه این سقوط توپولوف ها که چیزه جدیدی نیست . دولت و سازمان هواپیمایی کشور چه طور می خوان پاسخگو باشن.
همه چیز فراموش می شه و بدون این که کاری کنن هواپیماهای دیگه ای هم سقوط می کنن و آدمای بی گناه کشته می شن .
هیچ چیز دیگه ای نمی تونم بگم به جز این که از صمیم قلب متاسفم . این خبر منو خیلی ناراحت کرد و اشک هام رو درآوارد. چند وقته همش خبرای بد می شنویم . هنوز تصویر چشمای ندا تو ذهنمه و حالا با این که هیچ کدوم از این 168 نفر رو نمی شناسم احساس می کنم که یکی از نزدیکام رو از دست دادم.
به خانواده هاشون و همه ی هموطنام تسلیت می گم.
سخته گفتنش اما
روح همشون قرین شادی

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 14:58 توسط دنيا
این جا نشسته ام تنهای تنها
و این بار دلم به دنبال آرامشی عمیق است
با چشمانی خیره بر مهتاب
و خب می دانم همیشه بعد از دلشوره های عجیب ,آرامشی ﮋرف در انتظار آدمی است
اما شب های دلشوره
تا به حال اگر تجربه کرده باشی خوب می دانی چقدر سخت است .
چقدر سخت است با آن که می دانی با تمام دلشوره هایت فردا نیز روزی خواهد بود مثل همیشه
و خورشید مثل همیشه درست و به موقع طلوع خواهد کرد
هر کاری که می کنی خوابت نمی برد و آرزو می کنی که کاش این شب در همین لحظه پایان یابد
و بعد همه چیز تمام می شود
همه چیز با بی خیالی محض تمام می شود
و همین است که به نظر من دلشوره هم یکی از بازی های روح است
و روح تو درست در وسط یک استخر با عمق نامعلوم شیرجه می زند و در آرامش غریب آب غرق می شود.

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 23:5 توسط دنيا
و لحظه ای بیش نبود
و زندگی لحظه ای بیش نیست
لحظه ای برای شاد بودن
لحظه ای برای غمگین بودن
لحظه ای برای خندیدن
لحظه ای برای گریستن
لحظه هایی که به آرامی یک نسیم و به سرعت نور از برابر چشمان متعجب انسان می گذرد
لحظه هایی که ماموریتشان رو به زوال رفتن است
لحظه هایی که برایشان تلاش می کنیم تا بگذرند
بگذرند و به پایانی برسند که آغاز تولدی دیگر است
و ما
من و تو
من و تو وتمام آدم ها
تا به حال چند بار سعی کرده ایم که زندگی را به جای آن که نقطه ای در نظر بگیریم خطی ببینیم
خطی از دیروز,امروز,فردا
و من خیلی وقت ها یادم می رود که چه بوده ام و چه می کردم و چه می خواستم و یادم می رود که برای امروز و
فردایم چه می خواسته ام . . .
و من همیشه فراموشکارم
و همیشه مثل وقتی که بچه بودم و عروسکی را که خیلی دوستش داشتم را خراب می کردم و بعد برایش گریه می کردم
هنوز هم آن هایی را که بیشتر دوستشان دارم بیشتر ناراحت می کنم و بعد تاسف می خورم
و داستان من داستان فراموشیست
فراموشی آن چه که می خواهم
و افسوس لحظه ها که می گذرند
و تصویر بعدی این تابلو خودم خوب می دانم که به جز چشمان بهت زده ی من چیز دیگری نیست !!!

به چشم هایت خیره می شوم
به مقدس ترین تابلوی تاریخ
خورشید ولرم عصر گاه
بر آخرین صفحه های کتاب می تابد
در زیر تمام واﮋه های "تو"
سایه ای افتاده است
که عجیب شبیه "من" است
دستی پنهان صفحه ها را جا به جا می کند .
تو در چشم هایت خلاصه می شوی
به چشم هایت خیره می شوم
به مقدس ترین تابلوی تاریخ
نامت را با سنگینی خاص تقدس بر زبان می آورم
و دوباره بچه می شوم
و با دستانم یک قلب تو خالی می سازم
و از دریچه ی این قلب بار دیگر دنیا را نگاه می کنم
و در لحظه عاشق می شوم

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 13:28 توسط دنيا





